![]() |
![]() |
|
|
سلام ......
الان یک سال و یک ماه و بیست و هفت روز و بیست و دو ساعت وهفت دقیقه و سی و دو ثانیه از آخرین مطلب من میگذره. دوست دارم برگردم .انشاالله |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 9 اسفند1386ساعت 22:58 توسط reza |
|
|
وقتي که دلت گرفت وقتي که دلتنگ شدي وقتي ديدي هيچکس نيست که باورت کنه وقتي فهميدي که کسي نيست به حرف و درد دلات گوش بده برو کنار پنجره .پنجره را باز کن يه نگاه يه اسمون بنداز فرقي نداره صبح باشه يا شب آفتابي باشه يا ابري فقط بهش نکاه گن. ناخوداگاهاحساس آرامش وجودت را تسخير ميکنه.روحت به پرواز در ميياد.مي ري اون بالا بالاها کنار مهربوني که هر چقدر هم پيشش بموني راضي نميشي که ازش دل بکني.اگه اشکات جاري شد بي خيال بذار ببارن. اون موقع هست که به آرامش واقعي رسيدي وپشتت واسه مقابله با مشکلات محکم تر شده و حالا با توکل بيشتر به اون بزرگ دوست داشتني ميتوني بقيه مسيرت رو ادامه بدي.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 11 دی1385ساعت 23:59 توسط reza |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
شنبه 11 آذر1385ساعت 11:37 توسط reza |
|
|
چقدر دلم هوای آسمان کرده فکر نمی کند ابری باشد یا ستاره باران دلم برای آسمان تنگ است انگار باز حال و هوای دلم ابری شده گلویم از بغضی سنگین می سوزد رچشمهایم می خواهند ببارند ولی نمی گذارد مثل همیشه حالا ارزو دارم بتوانم کودکانه گریه کنم ولی افسوس... |
|
+ نوشته شده در
شنبه 27 آبان1385ساعت 20:31 توسط reza |
|
|
چشم های من چندین سال پیش دختری نابینا زندگی می کرد که به خاطر نابینا بودن از خودش متنفر بود.او از همه نفرت داشت الا نامزدش. روزی دختر به پسر گفت که اگر روزی بتواند دنیا را ببیند ان روز روز ازدواجشان خواهد بود.تا اینکه روزی شانس به او روی اورد وشخصی حاضر شد تا یک جفت چشم به دختر اهدا کند. انگاه بود که توانست همه چیز از جمله نامزدش را ببیند. پسر شادمانه از دختر پرسید ایا زمان ازدواج ما سررسیده؟ دختر وقتی که دید پسر نابینا است شوکه شد!! بنابراین در پاسخ گفت متاسفم نمیتوانم با تو ازدواج کنم آخه تو نابینایی.پسر در حالی که به پهنای صورتش اشک میریخت سرش را پایین انداخت و از کنار دختر دور شد. بعد رو به سوی دختر کرد و گفت ***بسیار خوب.فقط ازت خواهش میکنم مراقب چشمان من باش*** |
|
+ نوشته شده در
شنبه 11 شهریور1385ساعت 13:8 توسط reza |
|
|
تو را چه بنامم xیاy همین قدر میدانم که sin لبانت با cos چشمانت برابر است و هر گاه تو را در سرزمین منحنی ها مشاهده میکنم تو را به زیر رادیکال عشق برده و از تو جزر میگیرم.پس ای دوست عزیز زندگی بازی ریاضیات است! پس بیا با هم شادی ها را جمع،غم ها را کم و خوبی ها را ضرب و بدی ها را تقسیم کنیم.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 8 شهریور1385ساعت 13:35 توسط reza |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 29 خرداد1385ساعت 18:15 توسط reza |
|
|
زنجير عشق
يک روز بعد از ظهر وقتي اسميت داشت از کار برميگشت خانه، سر راه زن مسني را ديد که ماشينش خراب شده و ترسان توي برف ايستاده بود .اون زن براي او دست تکان داد تا متوقف شود. اسميت پياده شد و خودشو معرفي کرد و گفت من اومدم کمکتون کنم. زن گفت صدها ماشين از جلوي من رد شدند ولي کسي نايستاد، اين واقعا لطف شماست .وقتي که او لاستيک رو عوض کرد و درب صندوق عقب رو بست و آماده رفتن شد, زن پرسيد:" من چقدر بايد بپردازم؟" و او به زن چنين گفت: " شما هيچ بدهي به من نداريد. من هم در اين چنين شرايطي بوده ام. و روزي يکنفر هم به من کمک کرد¸همونطور که من به شما کمک کردم. اگر تو واقعا مي خواهي که بدهيت رو به من بپردازي¸بايد اين کار رو بکني. نگذار زنجير عشق به تو ختم بشه!" چند مايل جلوتر زن کافه کوچکي رو ديد و رفت تو تا چيزي بخوره و بعد راهشو ادامه بده ولي نتونست بي توجه از لبخند شيرين زن پيشخدمتي بگذره که مي بايست هشت ماهه باردار باشه و از خستگي روي پا بند نبود. . او داستان زندگي پيشخدمت رو نمي دانست¸واحتمالا هيچ گاه هم نخواهد فهميد. وقتي که پيشخدمت رفت تا بقيه صد دلار شو بياره ، زن از در بيرون رفته بود ، درحاليکه بر روي دستمال سفره يادداشتي رو باقي گذاشته بود. وقتي پيشخدمت نوشته زن رو مي خوند اشک در چشمانش جمع شده بود.در يادداشت چنين نوشته بود:" شما هيچ بدهي به من نداريد. من هم در اين چنين شرايطي بوده ام. و روزي يکنفر هم به من کمک کرد،همونطور که من به شما کمک کردم. اگر تو واقعا مي خواهي که بدهيت رو به من بپردازي،بايد اين کار رو بکني. نگذار زنجير عشق به تو ختم بشه!". همان شب وقتي زن پيشخدمت از سرکار به خونه رفت در حاليکه به اون پول و يادداشت زن فکر ميکرد به شوهرش گفت :"دوستت دارم اسميت همه چيز داره درست ميشه
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 22 خرداد1385ساعت 12:48 توسط reza |
|
ورزشکار باشید |
|
+ نوشته شده در
شنبه 20 خرداد1385ساعت 14:16 توسط reza |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
شنبه 20 خرداد1385ساعت 14:14 توسط reza |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
اسفند 1386 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 شهریور 1385 خرداد 1385 |
| آرشیو موضوعی |
|
عشقولانه و joojooi |
|
RSS
|